در آغاز، خاموشی بود. نه از جنس نبودن، که از جنس بیش از حد بودن. دنیایی درون شاعر که پر بود از کلماتی که نمیتوانستند بیرون بریزند. واژههایی که نه فراموش شده بودند و نه تمام؛ فقط در سکوت، به تماشای خاموشی نشسته بودند.
اما ناگهان نوری در دل تاریکی روشن شد. نوری به نام عشق.
و آنچه که سالها خاموش مانده بود، دوباره زبانه کشید.
فصل اول رقص میان خطوط اشتیاق، نه فقط شروع یک کتاب است؛ بلکه شروع یک بازگشت است. بازگشت به خود، به احساس، به کلماتی که سالها در دل شاعر خاک خورده بودند. در این فصل، یارا اسدنجاد ما را با خود میبرد به لحظههایی که قلم از نو متولد شد، به آن شب بارانی، به دلتپشیهای بیصدا، و به خردهرویاهایی که دوباره جان گرفتند.
در این فصل، شاعر از شمس لنگرودی میگوید. نه فقط به عنوان شاعر، بلکه به عنوان نجاتدهندهای از جنس واژه. کسی که شعلهی خاموش شدهی نوشتن را با سادگی و عمق شعرهایش، دوباره برافروخت.
اما از همه مهمتر، از هستی میگوید. زنی که نه فقط موضوع شعرهاست، بلکه دلیل نوشتن آنهاست. معشوقی که در هر کلمه حضور دارد؛ در هر سکوت، در هر سطر، در هر مکث.
شعرهای این فصل کوتاهاند، اما ضربهزننده. تلنگرهایی کوچکاند به قلب شنونده. مثل قطرههایی از باران که هرکدام، ردی عمیق روی روح میگذارند. از دیوانگی عشق تا آرامش صدای یار، از زندان آغوش تا پرواز نگاه، از آدم برفی که با معشوق زندگی میگیرد تا قلمی که میان گیسوان معشوق میرقصد. این فصل، تمرین دیدن است—نه فقط دیدن معشوق، بلکه دیدن خود، در آینهی عشق و شعر.
اگر تا امروز، نوشتن برایت تنها از دل اندوه ممکن بود، این فصل نشانت میدهد که میتوان از دل شور هم نوشت، از دل امید. اگر سالها واژهها در دلت خشک شدهاند، این فصل ممکن است اولین قطرهی بارانی باشد که آن خاک تشنه را بیدار میکند.
فصل اول رقص میان خطوط اشتیاق، دعوتیست به یک سفر درونی.
سفری از خاموشی به نجوای کلمات.
از تنهایی به صدای یار.
از فراموشی به اشتیاق.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.